بعد از اشغال ایران توسط متفقین و سقوط رضاشاه احمد کسروی مورخ و نویسنده مشروطیت، کتاب شیعی‌گری را نوشت و جمعیت «باهماد آزادگان» را تأسیس کرد. کتب ادعیه شیعه و کتب شیخ سهروردی را در دی ماه هر سال تحت عنوان «جشن کتابسوزان» آتش زد و این عمل خود را «پاک‌دینی» نام نهاد.کتاب شیعی‌گری کسروی به حوزه علمیه نجف رسید. نواب آن را به روحانیان نجف داد .از میان روحانیان تنها حاج آقا حسین قمی از مراجع نجف حکم ارتداد کسروی را صادر می نماید.دوستان نواب و طلاب او را عازم ایران کردند تا کسروی را از دین ستیزی بازدارد. وی پس از چند جلسه بحث و گفتگو با کسروی، وی را عنصری بی‌دین و غیر قابل اصلاح یافت بنابراین وی را در ۲۳ اردیبهشت ۱۳۲۴ در میدان حشمت الدوله تهران ترور کرد، اما کسروی زنده ماند و نواب را دستگیر و زندانی کردند. پس از تشکیل جمعیت فدایییان اسلام از میان داوطلبین قتل کسروی سید حسین امامی و سید علی محمد امامی، مظفری، قوام فدایی و الماسیان، گنج بخش، صادقی و یک درجه دار ارتشی انتخاب شدند. در روز 20 اسفند 1324 طرح ترور کسروی با موفقیت انجام شد. در ادامه جریان این ترور را از زبان محمد علی لواسانی(متولد 1310 ش) از اعضای فداییان اسلام مرور خواهیم کرد:

 وقتی نواب  موضوع کسروی را با آقایان مطرح می کند و آنها به مهدورالدم بودن او حکم می کنند، ایشان اعلام آمادگی می کند و می گوید: من برای رفتن به ایران عازم هستم. بعضی ها می گویند نرو، حیف است، بعضی ها دعا به گوشش می خوانند که می خواهی بروی انشاء الله موفق می شوی و از آنجا مرحوم آقای شیخ محمد حسن طالقانی و بعضی دیگر را به ایشان معرفی می کند تا وقتی به تهران می رود با آنها در تماس باشد. یادم هست ایشان می گفت: وقتی که وارد تهران شدم آدرس خانه کسروی را گرفتم و مستقیم به خانه او رفتم، بدون ان که جای دیگری بروم. حتی بقچه ی رخت هایم در دستم بود و با او وارد بحث شدم. نواب چندین جلسه با کسروی بحث می کند، حتی در مجالس تبلیغاتی که کسروی داشته شرکت و صحبت می کند تا جایی که افرادی را در آن مجالس منقلب می کند و در دل برخی هم تشکیک ایجاد می کند. نواب می گفت: با وجودی که از طریق کتابها به مسلک او شناخت پیدا کرده بودم و علما گفته بودند که اگر کسی این عقاید را داشته باشد و این مطالب را بگوید مهدور الدم است، ولی به منظور« لیطمئن قلبی» خودم شخصاً با او صحبت کردم تا برای من جای شک وشبهه ای نباشد. در مذاکراتی که با داشتم صد در صد یقین پیدا کردم که آدمی نیست که گول خورده یا مثلاً در حال غفلت یا در جهل و نادانی باشد یا امری برایش مشتبه شده باشد. اطمینان صد در صد یافتم  که کسروی با یک منظور خاص این هدف را دنبال می کند و اصلاح شدنی هم نیست. هر چه او را نصیحت کردم، اثری نداشت. لذا تصمیم خودم را در این رابطه گرفتم. نواب پیش از این که به اسلحه دسترسی پیدا کند، شمشیری تهیه می کند و تصمیم می گیرد او را با شمشیر از بین ببرد ولی موفق نمی شود. ایشان می گفت: چون منزل کسروی اطراف لاله زار بود، سه روز در ساعات عبور او از لاله زار پشت در مسجد لاله زار به اصطلاح، زاغ سیاه او را چوب می زدم و انتظار او را می کشیدم، حتی یکی از رفقا به نام آقای خورشیدی همراه ایشان بوده که وقتی کسروی می رسد، خبر کند و ایشان آمادگی داشته باشد و اگر کسی همراه اوست  خورشیدی به او تنه بزند و او را کنار بیندازد تا نواب بتواند مثلاً با شمشیر  گردن او را بزند که اتفاقاً موفق نمی شود. کسروی به طور اتفاقی سرماخوردگی پیدا می کند و مریض می شود و در خانه استراحت می کند و آن سه روز نمی آید. وقتی نواب مایوس می شود که از این طریق بتواند کاری کند به مرحوم حاج شیخ محمد حسن طالقانی مراجعه می کند. سپس شاه آبادی به ایشان مراجعه می کند و چهارصد تومان برای خرید یک تپانچه به او می دهد، ولی مجالی برای تمرین کردن و امتحان اسلحه نداشت و روز موعود سر چهار راه خیابان حشمت الدوله، کسروی در درشکه بوده که به چنگ نواب می افتد، منتهی گویا اسلحه کار نمی کند یا اینکه یک تیر شلیک می شود و از کنار گوش او رد می شود و پوکه در لوله اسلحه می ماند و نمی تواند دوباره شلیک کند لذا حمله می کند و با قنداق اسلحه به سر و کله کسروی می زند. با وجود آنکه  نواب در آن زمان 18 یا 19 ساله بوده است بر او غلبه می کند و او را به زمین می کوبد و سرش را به تیزی لب جوی می زند. چون ایام حکومت نظامی بود پلیس ها می رسند و کسروی را از دست نواب نجات می دهند. کسروی با سرنیزه ای که در عصایش بود به نواب حمله می کند اما نمی تواند کاری انجام دهد. کسروی را چون مجروح شده بود به بیمارستان و نواب را به زندان می برند منتهی زندان ایشان خیلی طول نمی کشد زیرا علما اقدام می کنند. کسروی هم از بیمارستان بیرون می آید، چون آن ضربه چندان کاری نبوده است. احتمالاً آقای اسکندری یک قباله و سند خانه ای می گذارد و نواب را با قید کفالت آزاد می کنند که بعد  مرحوم نواب شروع می کند به یار جمع کردن و تشکیل جلسات. از طریق جلسات سخنرانی افرادی را جمع می کند از جمله شهید امامی، حاج حسین اکبری و آقای علی قیصر که در ارتش بود و در خیابان آبشار مغازه داشت. اینها از جوان هایی بودند که جذب نواب می شوند، سپس کم کم جمعیتی تشکیل می دهند. در جلسات بحث موضوع کسروی را مطرح می کنند.