سخنان مرحوم حسین پناهی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦ : توسط : سعید
از مرحوم حسین پناهی:
درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است

غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست

دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم

و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیستن
************************************

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر...

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست.

مرحوم حسین پناهی

**************************************

مگه اشک چقدر وزن داره…؟

که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…

**************************************

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

***************************************

وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…

***************************************

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!

**************************************

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

******************************************

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گندم!

ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...

مرحوم حسین پناهی

*************************************

لنگه های چوبی درحیاطمان/گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند/محکمند/خوش به حالشان/که لنگه ی همند