پادشاه و ملک الشعر
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸ : توسط : سعید
یکی از سلاطین غزلی ساخته بود، ملک الشعرا را گفت بعد از خواندن غزل در هر یک از اشعار که اعتراض داری انگشت خود را به روی آن بگذار تا از عیب آن بدون آنکه دیگران بفهمند، من آگاه باشم. ملک الشعرا بعد از خواندن غزل انگشتان خود را از هم باز نمود. پنجه به روی تمام صفحه گذاشت، پادشاه متغیر شد، حکم داد، او را به طویله ببندند و محبوس کنند، ولی پس از چند روز به وساطت ندما و خاصان ملک الشعرا مورد عفو و به دربار باز گشت، پادشاه در این بار باز غزلی ساخته و به ملک الشعرا فرمود، نیک و بد آن را عرضه بدارد، ملک الشعرا تعظیمی کرده راه افتاد. پادشاه گفت: کجا می روی؟ گفت: می روم به طویله.